در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است
جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است
با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان
طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است
بس که لحظه لحظه هایش سرخ و عاشورایی است
سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است
لحظه ای با لحظه هایش اشک حرمان ریختن
نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است
ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگوار
در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است
کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است
هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را
با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است
تشنه یک سینه ی سیرم، مرا بسمل کنید
بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است
عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست
درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است
هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است اینکه خود می دانم
که نکردم فکری
که تامّل ننمودم روزی
ساعتی یا آنی
که چنان می گذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند: کنون تا بچه است
بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو؟
نتوان خندیدن؟
از هم اکنون باید
فکر آینده کند
دیگری آوا داد
که چو فردا بشود
فکر فردا بکند
سومی گفت: همان گونه که دیروزش رفت
بگذرد امروزش، همچنین فردایش
با همه این احوال
من نپرسیدم هیچ
که چنان دی بگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم
به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری
چه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب
می توانست مرا تا به
خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی
هیهات
آن کسانی که نمی دانستند
زندگی یعنی چه
رهنمایم بودند
عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش
و مرا می گفتند که چو آنها باشم
که چو آنها دائم
فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش
فکر ثروت باشم
کس مرا هیچ نگفت
زندگی ثروت نیست
زندگی کردن
فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز به من هیچ نگفت
و صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش فهمیدم
حال می پندارم هدف از زیستن این نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای دریغا که همه مزرعهء دلها را
علف هرزهء کین پوشانده ست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بزرگ فلسفه ي شاه دين حسين(ع) اين است
كه مرگ سرخ به از زندگی ننگين است
نه ظلم كن به كسی نه زير بار ظلم برو
كه اين مرام حسين (ع) است و منطق دين است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر نبود خون حسین(ع)
خورشید سرد می شد
و دیگر در آفاق جاودانهء شب نشانی از نور باقی نمی ماند....